جشن قهرمانی به سبک ایرانی!

داستان جنایتکار و میوه فروش

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
 
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

فاطمیه اوج ولایتمداری

ایام فاطمیه و شهادت بزرگ بانوی آفرینش حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست و مومنین بیش از آنکه به فکر سیه پوش شدن و مراسمات عزادلری بیافتند باید اندکی تامل کنند و به این فکر کنند که بانویشان درس ولایتمداری را چگونه بدانها آموخته و این درس کاربردی به فراخنای تاریخ دارد و امروز نیز در زیر بیرق ولایت فقیه میباید شاگردانی استوار برای محضر حضرتش باشیم که تبعیت از ولی چاره ما در گمراهیهای آخرالزمان است به امید دیدار روی مهدی فاطمه یاحق.

من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا

دوازدهم اردیبهشت و سالروز شهادت استاد مطهری و روز معلم بهانه ای شد تا به یاد دوران درس و مشق بیافتم البته هنوز این دوران خوشبختانه ادامه دارد. خیلی دوست داشتم تا تموم معلمهام رو از کودکستان و ابتدایی تا دانشگاه ببینم و یک روز رو با اونها باشم آرزویی که محال به نظر میرسه و دستم به خیلیهاشون  هم نمیرسه . در اینجا و از طریق این دنیای مجازی ضمن آرزوی سلامتی و تندرستی برای تمام آموزگارانم این روز عزیز رو به همه اونها تبریک میگم.

خانم یزدان پناه معلم کلاس اول / خانم ابراهیمی معلم کلاس دوم / آقای قندهاری معلم کلاس سوم

آقای یزدی معلم کلاس چهارم /آقای عبداللهی مدیر دبستان ابوذر / آقای سیفی معلم کلاس پنجم

آقای اکبری مدیر مدرسه راهنمایی بعثت / آقای عزیزی مسئول دفتر مدرسه راهنمایی / آقای عبادتی معلم پرورشی و قرآن / آقای پسته ای معلم پرورشی مدرسه راهنمایی / آقای شرفی معلم ورزش مدرسه راهنمایی

آقای معماریان مدیر دبیرستان شهید رجایی اصفهان / آقای معلم معاون دبیرستان / آقای حکمت  دبیر زیست شناسی /

 آقای دکتر کوثریان استاد بلامنازع نورآناتومی

 آقای مهدی برادران استاد مالیه عمومی دانشکده مدیریت/ آقای دکتر ذبیحی ریاست محترم دانشکده مدیریت / آقای دکتر شکاری استاد بی بدیل رفتارسازمانی/ آقای دکتر طاهری استاد تئوریهای مدیریت / آقای دکتر عنایتی استاد توانمند زبان تخصصی / آقای دکتر خیاط مقدم ریاست محترم گروه مدیریت

آقای شادکام معاون فرهنگی شهرداری مشهد / حجت الاسلام سوری مسئول نهاد رهبری خوابگاههای دانشگاه فردوسی و بسیاری از عزیزانی که حضور ذهن از نام بردنشان  یاری نمیکند .

جمعه نگار3

بازهم جمعه و نگاه پرسشگر ؛نگاهی که ژرفای آن به سوی کرانه باختری است و منتظرانی که .......

بازهم جمعه ای دیگر و ترنم این سرود بر لبان پرسشگر: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ........

بدون شرح

ادامه نوشته